جدیدترین مطالب سایت
خانه » سرگرمی » داستان » گذشته بر می گردد

گذشته بر می گردد

او که خودش پسر یک دزد مسلح بود، چندبار به خاطر نداشتن والدین و زندگی در پرورشگاه به من خندید.

بهترین خبر – وارد رستوران « هادل هاوز» در برونسویک جورجیا که شدم، همه ی صندلی ها پر شده بودند. به ناچار در پیشخوان نشستم. یک منو برداشتم و به فهرست آن نگاهی انداختم.

گذشته بر می گردد

گذشته بر می گردد

داشتم تصمیم می گرفتم که چیزی سفارش بدهم. ناگهان یک نفر همان طور که به شانه هایم می زد، گفت:

-ببخشید…

به طرف صدا برگشتم. چهره ی زیبای خانمی را دیدم که مقابلم ایستاده بود. او از من پرسید:

– اسم شما روگر است؟

من که قبلا این زن را ندیده بودم، جواب دادم.

– بله.

زن در حالی که میز نزدیک در رستوران را نشان می داد، گفت:

– من باربارا هستم و آن همسرم تونی است.

به سمتی که او نشان داده بود، نگاه کردم ولی همسرش را هم نشناختم.

– متاسفم. من گیج شده ام. فکر نمی کنم شما را بشناسم ولی اسم من روگر است، روگر کیسر.

– تونی کلاکستون از دبیرستان لاندن در جکیونویل فلوریدا!

– متاسفم. این اسم چیزی به یادم نمی آورد.

زن به سوی میزش رفت و آن جا نشست. او و شوهرش شروع به صحبت با هم کردندو یک مرتبه زن همان طور که روی صندلی اش نشسته بود، برگشت و به من نگاه کرد.

سرانجام تصمیم گرفتم قهوه ی بدون کافیین سفارش بدهم. در حالی که نشسته بودم، به مغزم فشار می آوردم تا شاید تونی را به خاطر بیاورم. با خود گفتم او به دلایلی من را می شناسد. باید او را بشناسم. قهوه ام را مزه مزه کردم. ناگهان مثل درخشش صاعقه چیزی به یاد آوردم.تونی. تونی قلدر! در حالی که زیر لب این اسم را می گفتم رویم را به سمت او برگرداندم.

او قلدر کلاس جغرافیای سال هفتم تحصیلی بود. چندبار من را مقابل دختران همکلاسی ام مسخره کرده بود.

او که خودش پسر یک دزد مسلح بود، چندبار به خاطرنداشتن والدین و زندگی در پرورشگاه به من خندید. این قلدر فقط برای این که خودش را مقابل دانش آموزان دیگر یک مرد نشان دهد، چندین بار من را به قفسه های راهروی دبیرستان کوبید!

دستی برایم تکان داد. با لبخند پاسخش را دادم و مشغول نوشیدن قهوه شدم. با خودم گفتم ای وای، او چقدر لاغر شده است! دیگر آن آدم قوی هیکل که چند سال پیش دیده بودم، نیست.

ناگهان صدای شکسته شدن بشقاب ها را شنیدم. برگشتم که ببینم چه اتفاقی افتاده است. گویا تونی وقتی می خواست روی ویلچر خود بنشیند، اتفاقی چند بشقاب را پایین انداخته بود. پیشخدمت سریع مشغول جمع کردن ظرف های شکسته شد و تونی و همسرش عذرخواهی کردند.

وقتی تونی سمت من چرخید، زنش او را به جلو هل داد.

من لبخندی زدم.

تونی در حالی که سرش را تکان می داد گفت:

– روگر …

من هم گفتم:

-تونی!

همان طور که از در رستوران بیرون می رفتند و به آرامی راه خود را به سوی وانت باری بزرگ که ویلچری در آن تعبیه شده بود، تغییر می دادند به آن ها نگاه می کردم.

زنش چندین بار تلاش کرد تا او را از سراشیبی بالا ببرد ولی ویلچر کار نمی کرد. بالاخره از جایم بلند شدم، پول قهوه ام را پرداخت کردم و به سوی وانت باری تونی راه افتادم.

– مشکل چیه؟

– لعنتی گاهی وقت ها گیر می کنه.

زن تونی خواهش کرد:

– می تونین کمکم کنین تونی را درون وانت بذارم؟

همان طور که ویلچر را می گرفتم و تونی را وارد وانت می کردم، گفتم فکر کنم، بتوانم.

در را باز کردم و ترمز های ویلچر را قفل کردم. همان طور که کمر تونی را گرفته بودم و با دقت او را روی صندلی مسافر می گذاشتم، گفتم:

– دست هایت را روی گردنم بگذار.

وقتی تونی دستش را روی گردنم گذاشت، پاهای سست و بی جان او را لمس و داخل ماشین کردم، طوری که مقابل او قرار گرفتم. تونی همان طور که مستقیم به چشمانم نگاه می کرد، گفت:

– یادت میاد؟

– یادم میاد تونی.

به آرامی گفت:

– حدس می زنم تو داری به این فکر می کنی که گل بود به سبزه نیز آراسته شد.

با اخم در جوابش گفتم:

– من هرگز این فکر را نمی کنم.

دستان من را گرفت، محکم فشار داد و پرسید:

-آیا احساس من در این ویلچر همان احساس تو زمانی که در پرورشگاه زندگی می کردی، است؟

پاسخ دادم:

– تقریباً تونی اما تو خیلی خوش شانسی. کسی رو داری که تو رو به سوی کسی که دوستت داره، هل میده من کسی رو نداشتم.

دست در جیبم کردم و یکی از کارت هایی که شماره ی تلفن خانه ام روی آن نوشته بود را به او دادم و گفتم گاهی زنگی به من بزن تا یک ناهار با هم بخوریم. هر دو خندیدیم.

تا زمانی که ماشین آن ها راه بیفتد و از نظر ها پنهان شود، ایستادم و آن ها را بدرقه کردم.

امیدوارم تونی گاهی وقت ها به من زنگ بزند. او تنها دوست من از روزهای دوره ی دبیرستان است.

 

سایت بهترین خبر

(برای مشاهده آرشیو داستان های سایت اینجا را کلیک نمائید.)


نوشتن دیدگاه

لطفا جهت تسهیل ارتباط خود با ما، در هنگام ارسال پیام این نکات را در نظر داشته باشید:
1.ارسال پیام های توهین آمیز به هر شکل و با هر ادبیاتی با اخلاق و منش اسلامی ،ایرانی ما در تناقض است لذا از ارسال اینگونه پیام ها جدا خودداری فرمایید.
2.از تایپ جملات فارسی با حروف انگلیسی خودداری کنید.
3.از ارسال پیام های تکراری که دیگر مخاطبان آن را ارسال کرده اند خودداری کنید.
4.تمامی دیدگاه های منتشر شده در بهترین خبر مورد تایید سایت بهترین خبر نبوده و فقط نظر شخصی کاربران می باشد.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

* Copy This Password *

* Type Or Paste Password Here *

جای عدد خالی را پر کنید * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.


IP Blocking Protection is enabled by IP Address Blocker from LionScripts.com.