جدیدترین مطالب سایت
خانه » سرگرمی » فیلم و سینما » هشت روز زندگی در عمق چاه ۲۵ متری – داستان بیست و یکمین برنامه ماه عسل

هشت روز زندگی در عمق چاه ۲۵ متری – داستان بیست و یکمین برنامه ماه عسل

داستان تکان دهنده یک زن در عمق چاه
بهترین خبر – در بیست و یکمین روز از ماه مبارک رمضان، ویژه برنامه “ماه عسل” در شب‌های قدر دریچه دیگری از قصه‌های خود را به روی مخاطبان گشود.

سایت بهترین خبر

هشت روز زندگی در عمق چاه ۲۵ متری – داستان یست و یکمین برنامه ماه عسل

علیخانی پس از سلام به روی ماه هموطنان گرانقدر و دوست داشتنی خود و همچنین ضمن عرض تسلیت ایام شهادت امیرالمومنین(ع) به مخاطبان “ماه عسل” گفت:‌ برای امروز خیلی تلاش کردیم و احساس می‌کنم روز متفاوتی برای ماه عسل ۹۳ خواهد بود. چرا که نقل قصه‌ای بسیار متفاوت و غیر قابل تصور را خواهیم داشت.

پس از پخش تیتراژ با صدای مهدی یراحی، علیخانی در خصوص معرفی قصه‌ی امروز برنامه ماه عسل گفت: شاید خیلی از افراد از این گونه قصه‌ها به عنوان افسانه یاد کنند، ولی وجود دارد.

مهمان برنامه که یک خانم بود اینگونه به شرح قصه‌ی افسانه‌ای و پر ماجرای خود پرداخت: متولد تهران هستم و پدر و مادرم فرهنگی هستند، بعد از مدتی پدرم تصمیم گرفت برای زندگی به سمنان برویم. بنابراین حدود ۱۸ سال است که در سمنان زندگی می‌کنیم.

من فرزند اول خانواده هستم و یک خواهر و برادر کوچکتر از خودم دارم. به دلیل علاقه خانواده به دختر، به من خیلی علاقه‌مند بودند و من برای خانواده خیلی خاص بودم، بنابراین پس از قبولی در دانشگاه تبریز به دلیل وابستگی به خانواده دانشگاه نرفتم و در سن ۲۰ سالگی ازدواج کردم و پس از ازدواج به درسم ادامه دادم و الان ترم آخر مهندسی IT هستم. با همسرم در سمنان آشنا شدم و با یک عشق کاملا رویایی ازدواج کردیم. خانواده همسرم هم فرهنگی بودند و هم اکنون دارای ۲ فرزند دختر هستم.

وی در ادامه گفت: سال ۱۳۸۵ به دلیل محرومیت استان سمنان به شوهرم پیشنهاد تاسیس یک شهربازی را دادم، پس از طرح آن شهرداری اولین شهربازی اختصاصی کودک را ساختیم ولی چون درآمد حاصل از آن با هزینه‌هایمان یکی بود، مجبور به اخذ وام شدیم، به همین جهت به دلیل گرفتن وام، بدهکار شدیم.

عشق من به همسرم غیر عادی بود و گواه عشق خاص من به همسرم، خود او و مادرش است. همسرم هم من را دوست داشت ولی عشق من به او خاص بود.

علیخانی برای شرح اصل قصه‌ی مهمان از او پرسید چرا به فکر گنج افتادید؟ مهمان اینگونه بیان کرد: کارگر ما که حدود ۲ سال نزدمان کار می‌کرد، به همسرم گفت گنجی در این منطقه است که من به دلیل ناتوانی مالی قادر به پیدا کردن آن نیستم ولی اگر شما به من کمک کنید، ۲ میلیارد سهم شما خواهد شد.

من از ابتدا خبری از این پیشنهاد نداشتم و در ادامه کار متوجه شدم، و پس از اطلاع همچنان مایل نبودم و مخالفت می‌کردم ولی ته دلم علاقه‌مند به رسیدن به چنین پولی بودم. حدود ۸ ماه گذشت ولی هیچ گنجی پیدا نشد تا اینکه آن فرد ادعای پیدا کردن آن گنج را کرد و دلیل پنهان کاری خود را هم متوجه نشدن کسی از این مسئله عنوان کرد و اینکه قصد دارد سهم ما را بدهد.

یک شرایط و زمانی را برای دادن سهم ما تعیین کرد. او ۳ شرط گذاشت، اول اینکه حتما من با همسرم باشم، دوم اینکه با موتور برویم و سوم اینکه کسی از این ماجرا اطلاع پیدا نکند.

مهمان در ادامه اظهار داشت: چهارشنبه ۲۳ مرداد سال ۹۲ ساعت ۶ با آن فرد قرار گذاشتیم و پس از ورود به آن منطقه بسیار ترسیدم و به همسرم گفتم برگردیم، اگر ما را اینجا بکشد هیچ کسی متوجه نمی‌شود ولی همسرم گفت: نفوس بد نزن.

آن فرد ما را کمی معطل کرد تا اینکه غروب شد. علیخانی با تعجب پرسید: اصلا به او شک نکردید؟ مهمان اینگونه پاسخ داد: آن فرد کارگر ما بود و حدود ۲ سال با خود او و خانواده‌اش رفت و آمد داشتیم.

مهمان افزود: آن فرد به من گفت چون مانتوی شما رنگی است، اینجا بنشین تا کسی به ما شک نکند و بعد با همسرم رفتند ولی من صدای آن‌ها را می‌شنیدم که ناگهان صدای ترسناکی به گوشم رسید. به سمت آن‌ها دویدم ولی همسرم نبود. به او گفتم بهروز کجاست؟ گفت بهروز را کشتم، تو هم باید بپری توی چاه، من از اینکه متوجه شدم چه اتفاقی افتاده روی زمین نشستم و خاک روی سرم می‌ریختم و یا حسین، یا حسین می‌گفتم که صدای همسرم بلند شد. به آن فرد گفتم با زندگی من و خودت بازی نکن، هر چیزی بخواهی به تو می‌دهم، تو برو من خودم آتش نشانی را صدا می‌زنم و بهروز را از چاه بیرون می آورم ولی او قبول نکرد، بعد چاقو کشید و من را درون چاه هل داد،‌ عمق چاه ۲۵ متر بود، حدود ساعت ۸ شب این اتفاق افتاد.

در این قسمت آیتمی از صحنه نجات این خانم توسط نیروهای هلال احمر پخش شد.

مهمان در ادامه این قصه بیان کرد: آن فرد موتور را هم داخل چاه می‌اندازد و می‌رود،‌ حدود ۴ ساعت بی‌هوش بودم، پس از بیدار شدن همسرم کنارم بود و نور چراغ قوه موبایل را روی صورتم انداخته بود، ساعت ۱۲ و نیم به بهروز گفتم نترس، ذکر یا الله بگو و او پس از چند بار تکرار ذکرهایی که می‌گفتم گفت خوابم می‌آید و دیگه هیچ وقت بیدار نشد.

اگر در شرایط عادی بهروز را از دست می‌دادم، شاید حدود ۲ ماه بعد هم خود من می‌مردم، من بهروز را از فرزندانم هم بیشتر دوست داشتم، ولی تنها دو روز اول ناراحت بودم، چون با وجود درد‌های وحشتناکی که داشتم، فکر می‌کردم خودم هم می‌میرم.

علیخانی از مهمان پرسید کنار یک مرده نمی‌ترسیدید؟ که مهمان گفت: همسرم جزئی از وجود من بود، ترس معنا نداشت.

علیخانی در این میان از مهمان پرسید شما مذهبی بودید؟ مهمان اینگونه پاسخ داد: که در خانواده مذهبی به دنیا آمدم ولی در مشکلات اخیر زندگی‌ام هرچه توسل کردم، هیچ نتیجه ای نگرفتم، بنابراین خیلی سست شده بودم و به این رسیده‌ بودم پس توکل هیچ فایده‌ای ندارد ولی چهار چوب عقایدم مانند شب‌های قدر، ایام فاطمیه، ایام محرم را داشتم ولی مثلاً نمازم را سست می‌خواندم.

مهمان ادامه داد: پس از گذشت چند روز یعنی روز شنبه در چاه تازه متوجه وجود دو فرزندم شدم. از آن زمان توسل و توکل کردم، اول به حضرت علی (ع) متوسل شدم تا من را به خاطر فرزندانم نجات دهد. روز یکشنبه به حضرت محمد (ص) توکل کردم، خیلی گرسنه بودم. به یاد شعب ابی طالب سنگ به شکم بستم و گرسنگی ام تحلیل رفت. من در تمام مدت ۲۴ ساعت روز ذکر می‌گفتم تا اینکه یک شنبه شب بریدم و گفتم چرا نجاتم ندادی، اصلا هستید؟ صدا من را می‌شنوید؟ یا اصلا نیستید؟ ناگهان ندای درونی به من گفت: یک عمر اشتباه کردی، به تمام اشتباهات ایمان بیار که البته من نمی‌خواهم آن موارد را ذکر کنم.

مهمان افزود: به یاد حدیث کساء افتادم و اینکه تمام پنج تن در این دنیا سختی کشیدند. شیعه یعنی پیرو، پس ما باید از آن‌ها درس بگیریم.

علیخانی در بین صحبت‌های مهمان گفت:در آن شرایط یک جنازه کنار شما بود و به این چیزها فکر می‌کردید؟ مهمان که از لفظ کلمه‌ی جنازه خوشش نیامده بود، با تذکر به علیخانی گفت: همسرم کنارم بود و علیخانی از مهمان بابت به کار بردن لفظ جنازه عذرخواهی کرد.

سپس مهمان تصریح کرد: روز دوشنبه نور امید در دلم جرقه زد و حدود ۳ روز با ایمان توسل کردم و اینکه خدایا تو دریا را برای موسی شکافتی، پس قادر به نجات من هم هستی. آن شب پهلو‌هایم خیلی درد می‌کرد و بسیار تشنه بودم و با شن خودم را خنک می‌کردم تا آن شب زنده ماندم.

مهمان برنامه با اشاره به اینکه تعریف او از همه چیز در دل آن چاه برای او تغییر کرد مفاهیمی مثل مرگ، زندگی، گرسنگی و عطش گفت: چهارشنبه صبح به حضرت علی اصغر، کوچکترین فرد خاندان امام حسین (ع) توسل کردم که فرزندانم را از نعمت مادر محروم نکن. ۳ ساعت بعد صدای پا شنیدم و بعد ساعت ۱۰ صبح من را پیدا کردند.

وی افزود: آزمایش در زندگی یک فرد تنها مخصوص خود آن فرد نیست، بلکه برای تمام افراد است. من سال گذشته برنامه شما را می‌دیدم که شما در برنامه این جمله را گفتید که شاید سال بعد شما مهمان برنامه ماه عسل ما باشید، بعد من با خودم گفتم برای من که چنین اتفاقی نمی‌افتد!

مهمان در پاسخ علیخانی که چه چیزی شما را از دل چاه نجات داد؟ تصریح کرد: لطف و عنایت اهل بیت و معجزه من را نجات داد. همه‌ی ما در چاه زندگی هستیم، ولی من از چاه آدم بیرون آمدم. خدا از طریق یک بچه‌ی ۶ ماهه قدرت و عنایتش را به من نشان داد، این‌ها دلیل کمی نیست که من از این به بعد ایمان نیاورم.

علیخانی به دلیل نصفه ماندن قصه‌ی مهمان و همچنین هزاران سوال در ذهن مخاطب به بینندگان قول داد تا حتما فردا خود به طور کامل باقی قصه‌ی مهمان را برای مخاطبان بازگو کند.

علیخانی پس از خروج از صحنه‌ی ماه عسل اظهار داشت: در این شب‌ها شاید گنج همان رنج مردی باشد که در چاه درد و دل می‌کند و آن چاه به آسمان وصل است.در بیست و یکمین روز از ماه مبارک رمضان، ویژه برنامه “ماه عسل” در شب‌های قدر دریچه دیگری از قصه‌های خود را به روی مخاطبان گشود.

علیخانی پس از سلام به روی ماه هموطنان گرانقدر و دوست داشتنی خود و همچنین ضمن عرض تسلیت ایام شهادت امیرالمومنین(ع) به مخاطبان “ماه عسل” گفت:‌ برای امروز خیلی تلاش کردیم و احساس می‌کنم روز متفاوتی برای ماه عسل ۹۳ خواهد بود. چرا که نقل قصه‌ای بسیار متفاوت و غیر قابل تصور را خواهیم داشت.

پس از پخش تیتراژ با صدای مهدی یراحی، علیخانی در خصوص معرفی قصه‌ی امروز برنامه ماه عسل گفت: شاید خیلی از افراد از این گونه قصه‌ها به عنوان افسانه یاد کنند، ولی وجود دارد.

مهمان برنامه که یک خانم بود اینگونه به شرح قصه‌ی افسانه‌ای و پر ماجرای خود پرداخت: متولد تهران هستم و پدر و مادرم فرهنگی هستند، بعد از مدتی پدرم تصمیم گرفت برای زندگی به سمنان برویم. بنابراین حدود ۱۸ سال است که در سمنان زندگی می‌کنیم.

من فرزند اول خانواده هستم و یک خواهر و برادر کوچکتر از خودم دارم. به دلیل علاقه خانواده به دختر، به من خیلی علاقه‌مند بودند و من برای خانواده خیلی خاص بودم، بنابراین پس از قبولی در دانشگاه تبریز به دلیل وابستگی به خانواده دانشگاه نرفتم و در سن ۲۰ سالگی ازدواج کردم و پس از ازدواج به درسم ادامه دادم و الان ترم آخر مهندسی IT هستم. با همسرم در سمنان آشنا شدم و با یک عشق کاملا رویایی ازدواج کردیم. خانواده همسرم هم فرهنگی بودند و هم اکنون دارای ۲ فرزند دختر هستم.

داستان تکان دهنده یک زن در عمق چاه

وی در ادامه گفت: سال ۱۳۸۵ به دلیل محرومیت استان سمنان به شوهرم پیشنهاد تاسیس یک شهربازی را دادم، پس از طرح آن شهرداری اولین شهربازی اختصاصی کودک را ساختیم ولی چون درآمد حاصل از آن با هزینه‌هایمان یکی بود، مجبور به اخذ وام شدیم، به همین جهت به دلیل گرفتن وام، بدهکار شدیم.

عشق من به همسرم غیر عادی بود و گواه عشق خاص من به همسرم، خود او و مادرش است. همسرم هم من را دوست داشت ولی عشق من به او خاص بود.

علیخانی برای شرح اصل قصه‌ی مهمان از او پرسید چرا به فکر گنج افتادید؟ مهمان اینگونه بیان کرد: کارگر ما که حدود ۲ سال نزدمان کار می‌کرد، به همسرم گفت گنجی در این منطقه است که من به دلیل ناتوانی مالی قادر به پیدا کردن آن نیستم ولی اگر شما به من کمک کنید، ۲ میلیارد سهم شما خواهد شد.

من از ابتدا خبری از این پیشنهاد نداشتم و در ادامه کار متوجه شدم، و پس از اطلاع همچنان مایل نبودم و مخالفت می‌کردم ولی ته دلم علاقه‌مند به رسیدن به چنین پولی بودم. حدود ۸ ماه گذشت ولی هیچ گنجی پیدا نشد تا اینکه آن فرد ادعای پیدا کردن آن گنج را کرد و دلیل پنهان کاری خود را هم متوجه نشدن کسی از این مسئله عنوان کرد و اینکه قصد دارد سهم ما را بدهد.

یک شرایط و زمانی را برای دادن سهم ما تعیین کرد. او ۳ شرط گذاشت، اول اینکه حتما من با همسرم باشم، دوم اینکه با موتور برویم و سوم اینکه کسی از این ماجرا اطلاع پیدا نکند.

مهمان در ادامه اظهار داشت: چهارشنبه ۲۳ مرداد سال ۹۲ ساعت ۶ با آن فرد قرار گذاشتیم و پس از ورود به آن منطقه بسیار ترسیدم و به همسرم گفتم برگردیم، اگر ما را اینجا بکشد هیچ کسی متوجه نمی‌شود ولی همسرم گفت: نفوس بد نزن.

آن فرد ما را کمی معطل کرد تا اینکه غروب شد. علیخانی با تعجب پرسید: اصلا به او شک نکردید؟ مهمان اینگونه پاسخ داد: آن فرد کارگر ما بود و حدود ۲ سال با خود او و خانواده‌اش رفت و آمد داشتیم.

مهمان افزود: آن فرد به من گفت چون مانتوی شما رنگی است، اینجا بنشین تا کسی به ما شک نکند و بعد با همسرم رفتند ولی من صدای آن‌ها را می‌شنیدم که ناگهان صدای ترسناکی به گوشم رسید. به سمت آن‌ها دویدم ولی همسرم نبود. به او گفتم بهروز کجاست؟ گفت بهروز را کشتم، تو هم باید بپری توی چاه، من از اینکه متوجه شدم چه اتفاقی افتاده روی زمین نشستم و خاک روی سرم می‌ریختم و یا حسین، یا حسین می‌گفتم که صدای همسرم بلند شد. به آن فرد گفتم با زندگی من و خودت بازی نکن، هر چیزی بخواهی به تو می‌دهم، تو برو من خودم آتش نشانی را صدا می‌زنم و بهروز را از چاه بیرون می آورم ولی او قبول نکرد، بعد چاقو کشید و من را درون چاه هل داد،‌ عمق چاه ۲۵ متر بود، حدود ساعت ۸ شب این اتفاق افتاد.

در این قسمت آیتمی از صحنه نجات این خانم توسط نیروهای هلال احمر پخش شد.

مهمان در ادامه این قصه بیان کرد: آن فرد موتور را هم داخل چاه می‌اندازد و می‌رود،‌ حدود ۴ ساعت بی‌هوش بودم، پس از بیدار شدن همسرم کنارم بود و نور چراغ قوه موبایل را روی صورتم انداخته بود، ساعت ۱۲ و نیم به بهروز گفتم نترس، ذکر یا الله بگو و او پس از چند بار تکرار ذکرهایی که می‌گفتم گفت خوابم می‌آید و دیگه هیچ وقت بیدار نشد.

اگر در شرایط عادی بهروز را از دست می‌دادم، شاید حدود ۲ ماه بعد هم خود من می‌مردم، من بهروز را از فرزندانم هم بیشتر دوست داشتم، ولی تنها دو روز اول ناراحت بودم، چون با وجود درد‌های وحشتناکی که داشتم، فکر می‌کردم خودم هم می‌میرم.

علیخانی از مهمان پرسید کنار یک مرده نمی‌ترسیدید؟ که مهمان گفت: همسرم جزئی از وجود من بود، ترس معنا نداشت.

علیخانی در این میان از مهمان پرسید شما مذهبی بودید؟ مهمان اینگونه پاسخ داد: که در خانواده مذهبی به دنیا آمدم ولی در مشکلات اخیر زندگی‌ام هرچه توسل کردم، هیچ نتیجه ای نگرفتم، بنابراین خیلی سست شده بودم و به این رسیده‌ بودم پس توکل هیچ فایده‌ای ندارد ولی چهار چوب عقایدم مانند شب‌های قدر، ایام فاطمیه، ایام محرم را داشتم ولی مثلاً نمازم را سست می‌خواندم.

مهمان ادامه داد: پس از گذشت چند روز یعنی روز شنبه در چاه تازه متوجه وجود دو فرزندم شدم. از آن زمان توسل و توکل کردم، اول به حضرت علی (ع) متوسل شدم تا من را به خاطر فرزندانم نجات دهد. روز یکشنبه به حضرت محمد (ص) توکل کردم، خیلی گرسنه بودم. به یاد شعب ابی طالب سنگ به شکم بستم و گرسنگی ام تحلیل رفت. من در تمام مدت ۲۴ ساعت روز ذکر می‌گفتم تا اینکه یک شنبه شب بریدم و گفتم چرا نجاتم ندادی، اصلا هستید؟ صدا من را می‌شنوید؟ یا اصلا نیستید؟ ناگهان ندای درونی به من گفت: یک عمر اشتباه کردی، به تمام اشتباهات ایمان بیار که البته من نمی‌خواهم آن موارد را ذکر کنم.

مهمان افزود: به یاد حدیث کساء افتادم و اینکه تمام پنج تن در این دنیا سختی کشیدند. شیعه یعنی پیرو، پس ما باید از آن‌ها درس بگیریم.

علیخانی در بین صحبت‌های مهمان گفت:در آن شرایط یک جنازه کنار شما بود و به این چیزها فکر می‌کردید؟ مهمان که از لفظ کلمه‌ی جنازه خوشش نیامده بود، با تذکر به علیخانی گفت: همسرم کنارم بود و علیخانی از مهمان بابت به کار بردن لفظ جنازه عذرخواهی کرد.

سپس مهمان تصریح کرد: روز دوشنبه نور امید در دلم جرقه زد و حدود ۳ روز با ایمان توسل کردم و اینکه خدایا تو دریا را برای موسی شکافتی، پس قادر به نجات من هم هستی. آن شب پهلو‌هایم خیلی درد می‌کرد و بسیار تشنه بودم و با شن خودم را خنک می‌کردم تا آن شب زنده ماندم.

مهمان برنامه با اشاره به اینکه تعریف او از همه چیز در دل آن چاه برای او تغییر کرد مفاهیمی مثل مرگ، زندگی، گرسنگی و عطش گفت: چهارشنبه صبح به حضرت علی اصغر، کوچکترین فرد خاندان امام حسین (ع) توسل کردم که فرزندانم را از نعمت مادر محروم نکن. ۳ ساعت بعد صدای پا شنیدم و بعد ساعت ۱۰ صبح من را پیدا کردند.

وی افزود: آزمایش در زندگی یک فرد تنها مخصوص خود آن فرد نیست، بلکه برای تمام افراد است. من سال گذشته برنامه شما را می‌دیدم که شما در برنامه این جمله را گفتید که شاید سال بعد شما مهمان برنامه ماه عسل ما باشید، بعد من با خودم گفتم برای من که چنین اتفاقی نمی‌افتد!

مهمان در پاسخ علیخانی که چه چیزی شما را از دل چاه نجات داد؟ تصریح کرد: لطف و عنایت اهل بیت و معجزه من را نجات داد. همه‌ی ما در چاه زندگی هستیم، ولی من از چاه آدم بیرون آمدم. خدا از طریق یک بچه‌ی ۶ ماهه قدرت و عنایتش را به من نشان داد، این‌ها دلیل کمی نیست که من از این به بعد ایمان نیاورم.

علیخانی به دلیل نصفه ماندن قصه‌ی مهمان و همچنین هزاران سوال در ذهن مخاطب به بینندگان قول داد تا حتما فردا خود به طور کامل باقی قصه‌ی مهمان را برای مخاطبان بازگو کند.

علیخانی پس از خروج از صحنه‌ی ماه عسل اظهار داشت: در این شب‌ها شاید گنج همان رنج مردی باشد که در چاه درد و دل می‌کند و آن چاه به آسمان وصل است.

این ماجرا در شب بعد کامل شد

در برنامه ماه عسل در بیست و دومین روز ماه رمضان میهمان شب قبل ماه عسل باز هم دعوت شد تا به سوالات و ابهامات باقی مانده پاسخ گوید.

احسان علیخانی برنامه را این گونه آغاز کرد:

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به روی ماه شما هم وطنان و دوستان عزیز و نازنین و گرانقدر و شما مخاطبین اصیل و همیشگی برنامه ماه عسل. قبول باشه ان شاالله طاعات و عبادات تون، حالتون احوالتون، همه رابطه عاشقانه و خلوت و خصوصی که در این روزها و ثانیه ها با  کسی دارید که هر آنچه خیر است و خوبی نزد اوست و همه خواسته ها و حاجاتتون رو مطرح کردید.

ان شاء الله که به حق این نفس های حق و آبروی بنده های آبرو دارش همه ی حاجات شما و همه ی خواسته هاتون محقق بشه.

در اینکه این شب ها شب های متفاوت است و….

اما چقدر خوبه و چقدر جذاب که وقتی این اندازه عجز و ناتوانی مون رو می دونیم و می فهمیم و درک می کنیم و ازش طلب بخشش می کنیم و ازش می خواهیم که نگاه متفاوتی بهمون بکنه و فریا د می زنیم که توان و قدرتی  در این دنیای بی وفا نداریم  مگر تو بخواهی  و تو رقم بزنی.

حداقل با آدم های دور و برمون از منظر و جایگاه و پله ی دیگه ای برخورد نکنیم. فکر می کنم یکی از بزرگترین عنایاتی که می شه در این روزها به ما بشه، و حداقل ترکش کنیم و کنار بگذاریمش و ادامه مسیر رو بریم این هست که  دیگران رو به سرعت قضاوت نکنیم. این که برای دیگران حکم صادر نکنیم. فکر نمی کنم کسی باشد که خودش رو علیه السلام بدونه. کسی باشه که خودش رو مبرا از تمام بدی ها و نقص ها بدونه، امکان نداره.

اما به سادگی حتی در این شب ها هم ادامه می دهیم و قضاوت می کنیم و حکم صادر می کنیم.

اگر که در این ثانیه ها و لحظات قرار نیست و خودمون بیاییم و تلنگری به خودمون بزنیم، پس کی قراره اتفاقی برای دلمون بیوفته. اگر آگاهیم، اگر با معرفت و ایمان اعتقاد داریم، به این که در این کائنات کوچکیم و با توان اندک با عمق کم، پس دیگه این اندازه پر طمطراق صحبت کردن درباره دیگران و قضاوت کردنشون یعنی چه؟

احسان علیخانی در انتهای این پلان گفت: به خودم گفتم بلکه اون هایی هم که باید بشنوند.

سایت بهترین خبر

صحبت های زنی که بعد از هشت شب زندگی در عمق چاه، از مرگ نجات یافت

احسان گفت به جهت اقبال و استقبالی که شما دیشب در برنامه ماه عسل داشتید و تایم کم برنامه به جهت پخش مسابقه والیبال، فکرش رو نمی کردیم این اندازه تماس ، پیامک، زنگ و پیگیری نسبت به قصه سرکار خانم اعلایی  باشد.

برای همین امروز از ایشون خواهش کردیم امشب هم میهمان برنامه ما باشند.

احسان از سایر مهمانان ماه عسل که قرار بود امشب در برنامه حاضر شوند نیز عذرخواهی کرد.

او همچنین به خانم اعلایی گفت: شما دومین نفری هستید که دو روز پشت سر هم در تاریخ برنامه اه عسل مهمان ما شده اید البته به خاطر قصه و ماجراتون

احسان گفت: من دیشب ایمان آوردم به حساسیت و وسواسی که شما بینندگان دارید نسبت به قصه ها و روایات این برنامه. این قدر سوالات ظریف و دقیق مطرح شده بود که شاید به فکر خیلی ها نمی رسید.

احسان گفتگوی خود را این گونه آغاز کرد:

اولا حالتون که خوبه؟

خانم اعلایی: خوبم. لطف داشتن بینندگان نظر دادند و نظراتشون هم محترم هست. من همیشه شب های قدر رو سمنان بودم.

احسان: شب های قدر پارسال رو چیکار می کردین؟

– توی سمنان امام زاده ای داریم. امام زاده علی بن جعفر، برادر امام رضا، ما هر سال با دوستان مون اونجا هستیم. پارسال هم آنجا بودیم.

احسان: آرزوهای پارسالتون در شب قدر، در واقع قبل از اون ماجرای گنج و چاه و..، جنس آرزوهاتون چه فرقی کرده با پارسال؟ پارسال چه چیزهایی می خواستید و امسال چه چیزی؟

– خیلی، پارسال بیشتر بعد مسائل مادی بود، البته اولین چیز همیشه سلامتی بوده. بعدش هم مشکلات مادی و اقساط و..

ولی امسال تو این دو شبی که گذشت نتونستم از خدا چیزی بخوام. من فقط شکر کردم که زنده ام و هستم. چون احتمال داشت شب قدر امسال رو نباشم.

یک چیز مهم از خدا خواستم. به خاطر اتفاقی که برام افتاد، به گفته پزشکان و سایرین همه می گویند معجزه بوده. من از خدا خواستم که منیت رو از من بگیره.

این نمایش قدرتش رو در من خواست نشون بده.

احسان: من می خواهم برم سراغ سوالاتی که مطرح شده.

سوال مهم، شما دنبال گنجی بودین که شما رو ناخواسته سهیم کردند، اول اینکه اون شخص انگیزه اصلیش چه بود؟

– ایشون کارگر ما بودند و تصورشون بر این بود که ما از نظر مالی می تونیم اون ها رو ساپورت کنیم برای انجام این کار، پول از شما برای دستگاه گنج یاب و اگر پیدا کردیم شما هم سهیم هستید.

احسان: شما رفتین و از گنج خبری نبود

– دلیلش تو قسمت اولش نهفته بود. به این شکل که به هر حال همسرم پول به ایشون می داد. بعد از چند ماه از گنج خبری نبود ولی از گرفتن اون پول ها خبر بود.

تصور ما بر این است که (تاکید داشتن فقط تصور خود ماست و قاتل حرفی از انگیزه خود نگفته است) انگیزه این جنایت هولناک می تونه احتمالا  همسرم به ایشون فشار آورده بود که یا باید وضعیت گنج معلوم بشه و یا باید پول هایی که بهتون دادم رو برگردنید.

ایشون هم به این نتیجه می رسند که فشار های بهروز زیاد شده و باید بهروز رو از سر راه برداره. و چون زنش هم از ماجرا خبر داشت اگر هر دو رو از سر راه برداره کلا مساله حل می شود.

احسان: ممکن است که این دو نفر از بازی خارج شوند و گنجی باشد که بتونه به دست بیاره. البته این هم می تونه یک فرضیه باشه.

– شاید، با توجه به اینکه هنوز پرونده باز است نمی شود نظر داد.

احسان: شاید دلیل تون قانع کننده نباشه، آیا ممکن است که دشمنی یا کدورتی از قبل وجود داشته باشه؟

– هنوز چیزی مشخص نیست.

احسان: من به شما حق میدم. خیلی ها می گفتند که چقدر ایشون خونسر صحبت می کرد راجع به این ماجرا. البته من فکر می کنم شما هنوز هم درگیر این ماجرا باشید.

به نظرم کسی می تونه دقیق باشه که این ماجرا رو حداقل تو اندازه کوچکتری تجربه کرده باشه.

اگر موافق باشید برین توی چاه یکبار دیگه

– خصلت من این است که الان ده ماه است که همسرم فوت کرده، هنوز بچه های من اشک من رو ندیدند. یعنی خودم رو خیلی کنترل می کنم.

احسان: یعنی شما بعد از اون ماجرا تا الان اشکی نریختید؟

– مگه میشه اشک نریخته باشم. نگذاشتم بچه هام ببینند. و من چهار ماه هفته ای دو روز مشاوره می رفتم تا تونستم به حد نرمالی برسم.

احسان: ممکنه شب ها خواب یا کابوس چاه رو ببینید؟

– این قدر من آرم بخش می خورم که شب ها فقط می خوابم.

احسان: ما دنبال رمز گشایی نیستیم. موضوع ما راجع به کسی بود که هفت شب و هشت روز داخل چاه بوده و مابقی موضوع به ما ربطی ندارد.

– شما دیروز خیلی راحت به من می گفتید که از یکشنبه برم دوشنبه. ولی این یک روز خودش خیلی طولانی بود. حتی ثانیه های آن

احسان : من می خواهم سکوت کنم و شما برگردین به اون روزها و یکبار دیگه اون قسمت هایی رو که برای ما تعریف نکرده بودید رو تعریف کنید.

– من سعی کردم به اون روزها برنگردم تا روال عادی زندگی ام را به دست آورم. از دیشب تا حالا من شرایط بد روحی را گذرانده ام. من می دونستم که حضورم تو این برنامه تبعات بدی برایم داره ولی از دوستانم گفت به تو عنایتی شده که در جواب اون عنایت تکلیفی به گردنت هست که تو باید بری.

شرایط خیلی سخت بود. همسرم در کنارم تموم کرد. نمی توانستم باور کنم. امید اشتم ما رو پبدا می کنند. تمام سعی من این بود که یک جوری همسرم رو زنده نگه دارم. تمام پهلو هاش رو بشکون گرفتم تا به من واکنشی نشون بده.

کوله پشتی که برای حمل پول برده بودیم رو انداختم روی همسرم و سعی می کردم گرم نگهش دارم تا ما رو پیدا کنند. ولی گرم نموند. دستم روی پهلوش بود و سرد شد. این ها را لمس کردم.

شب اول خیلی حالیم نبود چون بدنم از درد بی حس بود. شب دوم هم حتی دستام رو که حرکت می دادم بی حس بود. دلی از شنبه صبح که حس پوشتم برگشت اون لحظه حشرات رو حس کردم که روی پاهایم حرکت می کنند.

شنبه شب بود که همه جا تاریک تاریک بود و من دیگه نور نداشتم. از گوشه چاه صدایی شنیدم، صدایی مثل جویدن، مقواهای پخش شده از موتور احتمالا جویده می شدند. همراه با اون صدا بوی خیلی بدی هم می اومد که من فکر کردم ممکن است سمور آن جا باشد.

فریاد می کشیدم و با دست خاک از زمین بر می داشتم و به سمت صدا پرتاب می کردم که آن حیوان به سمت من نیاید.

اون گذشت و شب بعد هم به همون شکل و با همون بود بد همراه بود. که البته متوجه شدم که آن بوی بد مربوط به سمور نیست.

احسان: مخاطب ما اگر یک کمی باهوش باشه می دونه که اون بوی چی بوده

– نمی خوام مساله رو باز کنم.

شب بدی بود، چراغ موتور رو شکوندم و گذاشتم زیر دهنه چاه که اگر بارون اومد من بتونم بخورم. من فکر می کردم که خدا به من لطف می کنه و معجزه ای می شه و بارون میاد و آب می خورم و خوب میشه و همه چیز اوکی میشه، که نشد.

زدم به اون راه

گفتم حتما نیستند، اگر بودن این همه صدا کردی، التماس کردی، اگر وجود داشتند خدا تو همین دو سه روز دستات رو می گرفت.

احسان: به این فکر نکردید که چرا شما باید بیفتید توی این چاه؟

– چرا فکر کردم، همش فکر می کردم این چوب طمع است. جواب طمعم است. کاش همون روند ساده زندگی رو بهش قانع بودم که متاسفانه این جوری شدم.

احسان: یک جایی خودتون رو با حضرا موسی هم اشتباه گرفتین؟

– آره، فکر می کردم که همش باید اونجا معجزه ای بشه.

احسان: به این فکر نکردید که خودتون رو بکشید؟

– به این نتیجه رسیدم که کافر نشم و با همین اعتقاداتی که ۳۴ سال داشتم بمیرم.

احسان: چرا؟

– دلم نمی خواست که تمام زندگی ام به بازی گرفته شده باشد و دوست داشتم با همون اعتقادات بمیرم.

احسان: اعتقاداتی که مربوط به بچگی شما بود.

یعنی شما می پذیرید یک مدتی قبل از اینکه داخل چاه بیفتید همه چیز رو ول کرده بودید؟

– تا دوشنبه که گشنه شده بودم، تشنه شده بودم، درد ها وحشتناک بود، حشره ها خیلی اذیتم می کردند. روز دوشنبه زنبور و مگس هم اضافه شده بودند. مگس های خاصی بودند که تمام دستان من رو خورده بودند و زخم شده بود.

پشتم هم به شدت زخم بود.

احسان: به این نتیجه رسیدید که خودتون رو بکشید.

– با شیشه چراغ موتور سعی کردم رگ دستم را بزنم. ولی به بچه هام فکر کردم. به اینکه اگر بعد از خودکشی امکان نجات من وجود داشته باشد. از طرفی از خون هم می ترسیدم.

گفتم با خودم که بزار ببین خدا چه چیزی برات رقم زده.

فکرکنم دو ساعتی درگیر خودکشی بودم.

احسان: چی آرومتون کرد؟

– اون جا من بودم و یک دنیا بدبختی، نه چک بود و نه فکر چک فردام بودم، هرچی نگاه می کردم نا امیدی، اصلا فکر نمی کردم که از عمق این چاه کسی من رو پیدا کنه.

اون جا چیزی جز خدا نبود که من آویزون ریسمانش بشم.

احسان: شما دیروز گفتید که روزهای آخر آروم تر شده بودید.

– بله ، بعد از اقدام به خودکشی دیگه آروم شدم. ذکر ها یادم می اومد و با خودم می گفتم .

شاید گفتم این مطلب درست نباشه، صبح اون روز از تشنگی زبونم خشک شده بود و مثل یک تیکه چوب بیرون افتاده بود. مطمئن بودم دیگه دارم می میرم، اشهدم رو گفتم و فقط یک کلمه به خدا گفتم خدایا من که می میرم تموم می شه، ولی خوب نیست شیعه علی مثل سگ بمیره، حداقل یک کاری کن زبونم بره توی دهنم و بعد بمیرم.

کیفم رو دیدم. با بدبختی خودم روبه کیفم رسوندم. اسپری بدنم رو روی رگ های بدنم زدم. اسپری رو با چشمم پاشیدم .  به شدت سوختم، از چشمم مقداری اشک اومد که با دستم اشکم رو به زبونم زدم و زبونم رو داخل دهنم کردم.

اونجا خدا رو شکر کردم و سجده شکر انجام دادم.

سرم رو که به سمت کنگره چاه کردم انگار تصویر یک بچه به چشم هام اومد.

احسان: به بچه هات هم حتما زیاد فکر می کردید تو اون شرایط؟

– دختر بزرگم، همش دخترم جلوی چشام بود.

اونجا دوتا امید من رو نجات داد، امید به قدرت خدا و یکی هم دخترم.

به برنامه ماه عسل دو میهمان دیگر هم اضافه شدند. مامور آتش نشانی و مامور حلال اهمر که داخل چاه شده بودند تا خانم اعلایی را نجات دهند.

احسان: یکی از بزرگترین سوال مخاطبین ما این بود که چطوری شما رو پیدا کردند؟

 – قبل از اینکه ما بریم، همسرم یک نامه نوشته بود و داخل گاو صندوق مغازه گذاشته بود. نوشته بود که ما به همراه ژیلا داریم می ریم به منطقه خوریان، اسم اون فرد و شماره موبایل اون روهم نوشته بود.

به دوستش می گه که اگر ما تا ساعت هشت نیومدیم یک نامه داخل گاو صندوق هست که بخون.

که همون شب ساعت هشت شب دوستش نامه رو به پدرم داد و پدرم نامه رو به بچه های آگاهی می دهند و تجسس شروع میشه.

ولی اون شخص تا یک هفته اعتراف نمی کنه و بعد از یک هفته اعتراف می کنه.

احسان: خودش در واقع آدرس اونجا رو می ده؟

– بله

خدا گاهی ما رو با واقعه ای که در زندگی دیگران می گذار آزمایش می کند. چه خوب هست که از آزمایشی که تو زندگی خودمون هم نیست سربلند بیرون بیاییم.

خدایا به من این درک رو بده که خودم رو زمانی قضاوت نکنم که جای دیگری باشم.

احسان: شما می پذیرید که توی چاه غفلت خودتون افتادین؟

– بله، و اینکه نجات پیدا کردم فقط لطف به من بود شاید متسجب اون عذابی بودم که کشیده بودم.

احسان در انتها از نیروی انتظامی، قوه قضاییه، حلال اهمر و آتش نشانی تشکر کرد و گفت که هر صحبتی که بود فقط نظر شخصی این افراد بوده و هنوز این پرونده باز است.

خانم اعلایی هم از خانواده خودش، خانواده همسرش، دوستانی که در کتارش خیلی سختی کشیدند و از دوستان آتش نشانی، حلال اهمر و سایرین تشکر کرد.

احسان همچنین گفت: دیگران حق دارند هرچیزی راجع به ما بگن، ولی ما حق نداریم شبیه چیزی بشیم که دیگران می گن./ خلاص

سایت بهترین خبر


نوشتن دیدگاه

لطفا جهت تسهیل ارتباط خود با ما، در هنگام ارسال پیام این نکات را در نظر داشته باشید:
1.ارسال پیام های توهین آمیز به هر شکل و با هر ادبیاتی با اخلاق و منش اسلامی ،ایرانی ما در تناقض است لذا از ارسال اینگونه پیام ها جدا خودداری فرمایید.
2.از تایپ جملات فارسی با حروف انگلیسی خودداری کنید.
3.از ارسال پیام های تکراری که دیگر مخاطبان آن را ارسال کرده اند خودداری کنید.
4.تمامی دیدگاه های منتشر شده در بهترین خبر مورد تایید سایت بهترین خبر نبوده و فقط نظر شخصی کاربران می باشد.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

* Copy This Password *

* Type Or Paste Password Here *

جای عدد خالی را پر کنید * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.


IP Blocking Protection is enabled by IP Address Blocker from LionScripts.com.