جدیدترین مطالب سایت
خانه » سرگرمی » داستان » من دل از مهر تو بر ندارم

من دل از مهر تو بر ندارم

زندگی مشترک مان را آغاز کردیم و به نظر خیلی هم خوشبخت بودیم اما من می دانستم یک چیز پنهان وجود دارد و همین آزارم می داد.

بهترین خبر – زن جوان چهره ای آرام اما غمگین دارد. مرد قد بلندی کنارش نشسته و آهسته با او حرف می زند. زن به دیوار رو به رو خیره شده و سکوت کرده است. پس از چند لحظه مرد، در حالی که کلافه شده بود بلند می شود و از پله ها پایین می رود. کنار زن می نشینم. در سکوت نگاهم می کند، لبخند تلخی می زند و می گوید:

من هم مثل خیلی از آدم هایی که اینجا هستند، آمده ام نقطه پایان بگذارم ته خط زندگی ام اما یک تفاوت اساسی به بقیه دارم. این که من خوشبختم! بله، از نظر خیلی ها خوشبختم اما این خوشبختی واقعی نیست برای همین دادخواست طلاق داده ام.

dastane-zendegi

من دل از مهر تو بر ندارم

باید از این زندگی دل بکنم و با واقعیت روبه رو شوم، با این واقعیت که تمام زندگی من یک نمایش مسخره است. امیر مرد خیلی خوبی است. خوش اخلاق، مهربان،منطقی اما من…

من محبت هایش را باور ندارم. یعنی به خاطر مشکلی که دارم، احساس می کنم علاقه ای به من ندارد و تنها از روی ترحم با من زندگی می کند. غرورم اجازه نمی دهد خودم را به او تحمیل کنم هر چند خودش می گوید این طور نیست.

بگذارید از اول شروع کنم. من در یک خانواده ی گرم و با محبت بزرگ شدم. وضعیت مالی مان متوسط بود اما چون تک فرزند بودم همیشه، همه چیز برایم مهیا بود. پدر و مادرم جانشان برایم در می رفت و من هیچ کمبودی احساس نمی کردم.

همه چیز خوب بود تا روزهای ده دوازده سالگی. یک روز رفتم سر کمد و آلبوم های قدیمی را ورق زدم. با چندتا از دوستانم قرار گذاشته بودیم عکس های بچگی مان را ببریم مدرسه و نشان هم بدهیم. اما هرچه گشتم، عکسی از بچگی ام پیدا نکردم. وقتی از مادرم پرسیدم عکس هایم کجاست، با دست پاچگی گفت به خاطر تغییر ظاهری اش حال روحی خوب نداشته و حوصله اش نمی گرفته از من عکس بیندازد اما بعدها که حالش بهتر شده و به جبران گذشته مدام از دختر یکی یکدانه اش عکس یادگاری انداخته است.

آن موقع این حرف برایم قابل باور بود وخیلی زود همه چیز را فراموش کردم. سال ها گذشت. من دیپلم گرفتم و وارد دانشگاه شدم. همان جا با امیر که همکلاسی ام بود آشنا شدم. کم کم به هم علاقه مند شدیم. بعد از یک سال همراه خانواده اش آمدند خواستگاری ام. با موافقت خانواده ها نامزد کردیم و یک سال بعد رفتیم سر خانه و زندگی خودمان.

همه ی فکر و ذهنم برگزاری یک مراسم شیک و با شکوه بود. بالاخره آن روز رسید. چند لحظه قبل از برگزاری عقد مادرم، امیر را صدا زد و همراه هم به اتاقی رفتند. وقتی امیر پای سفره عقد نشست، به هم ریخته بود. وقتی دلیلش را پرسیدم به زور لبخند زد و گفت اتفاقی نیفتاده فقط مادرم از او خواسته که مراقب من باشد. به قول خودش نصیحت های مادرانه برای یک زندگی خوب. اما حرف هایش را باور نکردم.

بعد از خواندن خطبه ی عقد رفتم سرغ مادرم اما او هم حرف های امیر را تکرار کرد. به هر حال خودم را راضی کردم و تا آخر شب همه چیز فراموشم شد. زندگی مشترکمان را آغاز کردیم و به نظر هم خیلی خوشبخت بودیم اما من می دانستم یک چیز پنهان وجود دارد و همین آزارم می داد.

راستش از زندگی ام راضی بودم و به همسرم افتخار می کردم اما نمی دانم چرا به نظرم محبت و علاقه ی همسرم واقعی نبود. احساس می کردم هرکاری می کند و هرچه می گوید از روی اجبار است  و این برای این که شب و روز یک زن را تلخ کند کافی بود تا اینکه بالاخره پی به حقیقت عذاب آور زندگی بردم.

به این جا که رسید، گریه امانش را می برد. بعد از چند لحظه ادامه می دهد:

– یک روز تلفن خانه زنگ خورد. زن غریبه ای پشت خط بود که ادعا می کرد من را خیلی خوب می شناسد. زن می گفت من یک بچه سر راهی بودم که وقتی دو ساله بودم در خیابان رهایم کرده اند. ماموران کلانتری پیدایم می کنند و تحویل شیرخوارگاه می دهند. بعد هم پدرم و مادرم من را به فرزند خواندگی قبول می کنندو برایم شناسنامه می گیرند.

حرف های آخر زن ناشناس را نمی شنیدم و احساس می کردم دنیا روی سرم خراب شده است. تا یک ساعت قدرت هیچ کاری را نداشتم. مات و مبهوت نشسته بودم زمین و به این فکر می کردم این زن که بوده و چرا این حرف ها را گفت. بعد لباس پوشیدم و رفتم خانه پدری. جایی که امیدوار بودم کسی به من بگوید آن زن دروغ گفته است اما…

در کمال ناباوری با واقعیتی روبه رو شدم که تحملش کار آسانی نبود. من واقعا بچه سر راهی بودم. بدتر از همه این که تنها کسی که این را نمی دانست، خودم بودم.

امیر قبل از ازدواج یعنی همان روز عقد از موضوع با خبر شده بود و با وجود این پای من ماند. با این حال من دیگر آن مینای سابق نشدم. مدام احساس می کنم همسرم به من علاقه ای ندارد و از روی ترحم و تعهد دارد با من زندگی می کند، از طرفی مادرش هم موضوع را فهمیده چپ و راست متلک بارانم می کند.

من دیگر تحمل این وضعیت را ندارم و برای همین می خواهم از او جدا شوم.

– اما تو داری اشتباه ی کنی!

مرد این را مصمم و قاطع می گوید و ادامه می دهد:

– من حرف های مینا را شنیدم اما به خدا قسم این طور نیست. او کلا روحیه ای حساس دارد و حالا هم که این واقعیت را فهمیده حسابی به هم ریخته است.

در حالی که من دوستش دارم و گرنه همان موقع، پای سفره عقد همه چیز را به هم می زدم! الان به اصرار او این جا هستیم اما به خودش و قاضی هم گفتم، من همسرم و زندگی ام را دوست دارم. حتی حاضرم به مینا کمک کنم تا پدر و مادر واقعی اش را پیدا کند.

زن با چشم هایی خیس به شوهرش نگاه می کند.

مرد لبخند مهربانی می زند و می گوید:

– باورم کن

(عاطفه سلطان محمدی)


نوشتن دیدگاه

لطفا جهت تسهیل ارتباط خود با ما، در هنگام ارسال پیام این نکات را در نظر داشته باشید:
1.ارسال پیام های توهین آمیز به هر شکل و با هر ادبیاتی با اخلاق و منش اسلامی ،ایرانی ما در تناقض است لذا از ارسال اینگونه پیام ها جدا خودداری فرمایید.
2.از تایپ جملات فارسی با حروف انگلیسی خودداری کنید.
3.از ارسال پیام های تکراری که دیگر مخاطبان آن را ارسال کرده اند خودداری کنید.
4.تمامی دیدگاه های منتشر شده در بهترین خبر مورد تایید سایت بهترین خبر نبوده و فقط نظر شخصی کاربران می باشد.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

* Copy This Password *

* Type Or Paste Password Here *

جای عدد خالی را پر کنید * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.


IP Blocking Protection is enabled by IP Address Blocker from LionScripts.com.