جدیدترین مطالب سایت
خانه » سرگرمی » داستان » تحفه باران

تحفه باران

همیشه دنبال چیزی می گشتم. این گمشده می توانست هر چیزی باشد؛ کتاب، کیف، جوراب، گل سر و…

بهترین خبر – تا قبل از ورودم به دانشگاه، همیشه کار مادرم این بود که دنبال وسایل من باشد و این موضوع جروبحث پدر و مادرم بود. پدرم شاکی بود که چون تک فرزندم، مادرم در تربیت من کوتاهی کرده. مادرم هم که عادت به لوس کردن من داشت، می گفت بالاخره روزی درست می شم.

bi-nazmi-1

به مرور زمان بهتر که نشدم هیچ، بدتر هم شدم. دانشگاه که قبول شدم، تنها نگرانی مادرم بی نظمی من بود اما پدرم خوشحال بود. می گفت این بهترین موقعیت است که ادب شوم. گم کردن وسایلم در خوابگاه آن قدر فجیع بود که همه بچه های اتاق دست به کار می شدند و وسیله مورد نظر را پیدا می کردند. در مدت کوتاهی فهمیدم که هم اتاقی هایم از دستم عاجز شده اند. سعیده می گفت:

–          تنها خوبی تو اینه که خیلی بذله گو و خوش اخلاقی.

صنوبر که از بقیه قدیمی تر بود هم ادامه داد:

–          سپیده بالاخره این بی نظمی و بی دقتی کار دستت می ده! حالا ببین کی بهت گفتم.

می خندیدم و می گفتم:

–          سر دوستانم سلامت. تا دوستای به این خوبی دارم، غمی ندارم.

به قول روژین:

–          خدا به جامعه پزشکی رحم کرد که سپیده جراح نشد و گرنه حین عمل، قیچی یا چاقویی تو دل و روده مردم جا می ذاشت.

آن سال را خوب به خاطر دارم. زمستان سردی بود. صبح هرچی گشتم، کاپشنم نبود که نبود. به همین خاطر بدون لباس گرم رفتم و بعد هم سرمای سختی خوردم. طوری که دوا و درمان های صنوبر هم کارساز نشد و یک هفته تو جا افتادم. فقط دلواپس یکی از درسا بودم که استادش خیلی بد قلق بود. هیچ کدان از هم اتاقی هایم، هم رشته من نبودند. بعد از یک هفته بیماری، وقتی به دانشگاه رفتم، با حال نزار افتادم دنبال بچه ها برای گرفتن جزوه، همه کم و بیش از اخلاق من خبر داشتند و هر کدام به بهانه ای جزوه هایشان را به من ندادند. پسرها با معرفت تر بودند ولی جزوه های آن ها بدرد خودشان می خورد. آن قدر نصفه و نیمه می نوشتند که هیچی دستگیرم نمی شد. چیزی تا امتحان نمانده بود. فقط به هنگامه رو نزده بودم. او درس خوان ترین و منظم ترین فرد بود که سر جزوه هایش سرودست می شکستند و آن ها را خیلی کم به کسی امانت می داد. با نا امیدی کامل رفتم سراغش . نمی دانم چی در صورتم دید که راضی شد.

برق ها که آمد، حال من دیدنی بود. به پهنای صورتم گلوله، گلوله اشک می ریختم. هیچ کس مقصر نبود جز بی نظمی خودم.

–          خودت خوب می دونی که جزوه هام چقدر برام مهمه. تو نگهداری اون دقت کن.

حتماً غلیظی گفتم و در عین ناباوری جزوه رو داخل کیفم گذاشتم. انگار گنج بزرگی را داخل کیفم داشته باشم، سخت کیف را به خودم چسباندم ولی بیرون دانشگاه خبر دیگری بود. باران شلاقی می بارید. تا سوار ماشین شوم، مورد لطف چند ماشین که با سرعت می رفتند قرار گرفتم و با ریختن آب اضافی خیابان روی سر و رویم، شبیه موش آب کشیده شدم.داخل راهروی خوابگاه ردی از آب گذاشتم. همان جلوی در اتاق مانتو و مقنعه رو در آوردم. تازه بعد از خشک شدنم بود که برق مرا گرفت. یاد کیفم و محتویات کیفم و دفتر هنگامه افتادم. بعد از بیرون آوردن محتویات کیف، نزدیک بود سکته کنم. معلوم نبود باران از کجا به داخل کیفم راه پیدا کرده و از بخت بد من، جزوه هنگامه نم برداشته بود. حال خودم را نمی فهمیدم. به خودم و سرماخوردگی و زمین و زمان بد و بیراه می گفتم. صنوبر گفت:

–          فقط یه راه مونده.

با درماندگی نگاهش کردم و به خودم گفتم هر راهی که جلوی این آبرو ریزی رو بگیره، قبول دارم.

–          باید از اول جزوه رو با خط خوش بنویسی.

راست می گفت، عاقلانه ترین کار همین بود. دو روز وقت داشتم تا جزوه رو به هنگامه بدهم.دست به کار شدم.جزوه پر وپیمونی بود. تمام نکته های گفته شده توسط استاد را یادداشت کرده بود. دستم درد گرفته بود ولی چاره ای نداشتم. همه را نوشتم. بچه ها هم هوایم را داشتند. آخرین ورق ها بود که برق قطع شد. خوشحال بودم که تقریباً کاررا تمام کرده ام. با خودم گفتم نوشته های هنگامه را برای خودم بر می دارم . عیبی نداشت، فقط به خاطر نم، باد کرده بود.من دقیقاً وسط اتاق بودم و استکان چای هم کنارم بود.یکی از بچه ها رفت شمع بیاورد که ته مانده لیوان چای ریخت روی جزوه ها. برق ها که آمد، حال من دیدنی بود. به پهنای صورتم گلوله، گلوله اشک می ریختم.هیچ کس مقصر نبود جز بی نظمی خودم. صنوبر در حالی که دلسوزانه نگاهم می کرد، گفت:

–          چاره ای نداری، باید دوباره بنویسی.

تمام شب را تا صبح بیدار نشستم و نوشتم. تقریبا یک جاهایی رو حفظ بودم ولی ته دلم به این درس نفرین شده، ناسزا می گفتم. صبح، چشم هایم می سوخت و مچ دستم درد می کرد.کار که تمام شد، جزوه ها را داخل کاور گذاشتم و روی میز.هیچ وقت یادم نمی رود، روزی که نمره ها را روی برد زدند، سعیده پشتم زد و با خنده گفت:

–          گیجی و بی نظمی همیشه هم بد نیست؛ حداقل برای تو بد نشد.

آن سال نمره ی من در کنار نمره هنگامه بالاترین نمره کلاس بود.

bi-nazmi

اختصاصی سایت بهترین خبر – الهام یغمایی


نوشتن دیدگاه

لطفا جهت تسهیل ارتباط خود با ما، در هنگام ارسال پیام این نکات را در نظر داشته باشید:
1.ارسال پیام های توهین آمیز به هر شکل و با هر ادبیاتی با اخلاق و منش اسلامی ،ایرانی ما در تناقض است لذا از ارسال اینگونه پیام ها جدا خودداری فرمایید.
2.از تایپ جملات فارسی با حروف انگلیسی خودداری کنید.
3.از ارسال پیام های تکراری که دیگر مخاطبان آن را ارسال کرده اند خودداری کنید.
4.تمامی دیدگاه های منتشر شده در بهترین خبر مورد تایید سایت بهترین خبر نبوده و فقط نظر شخصی کاربران می باشد.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

* Copy This Password *

* Type Or Paste Password Here *

جای عدد خالی را پر کنید * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.


IP Blocking Protection is enabled by IP Address Blocker from LionScripts.com.