جدیدترین مطالب سایت
خانه » سرگرمی » داستان » تاوان یک اشتباه

تاوان یک اشتباه

همه چیز تقصیر من است. شاید فکر می کردم قوی تر از آن هستم که بخواهم بازیچه احساساتم شوم ولی…

بهترین خبر – اولین بار در مطبم با هاتف روبه رو شدم. برای مشاوره وقت داشت. آن قدر غمگین بود که با خودم فکر کردم سخت ترین مریض آن روز است.

ghalb-tavan

–          خب من در خدمتم بفرمائید.

هاتف چشم هایش را به من دوخت و بدون هیچ حرفی از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت.

با مادرش به مطب آمده بود. همین که دنبالش رفتم، صدای زن میانسالی را شنیدم که صدایش می کرد اما او بی توجه راهش را گرفت و رفت.

–          خانم دکتر خواهش می کنم کمکش کنین! پروفسور خزاعی شما رو معرفی کردن. شما هشتمین دکتر روان شناسی هستین که باهاش حرف نزده. کاری کنین.

به چشمان ملتمس زن نگاهی کردم. آن قدر به هم ریخته بود که می توانستم حدس بزنم چه کشیده. به منشی ام گفتم برای شان وقت دوباره ای بگذارد.

جلسه دوم هم بدون نتیجه تمام شد. هر دو در سکوت همدیگر را تماشا کردیم. می دانستم هرچه اصرار کنم، فایده ای ندارد.بیمار باید خودش به حرف بیاید. جلسه سوم هم به همین منوال گذشت. دیگر دست به  دامان استادانم شدم تا اینکه در جلسه چهارم وقتی توجهش به گل های روی میز جلب شد، فرصت را مغتنم شمردم.

–          من عاشق گل های تازه هستم. امروز اینها رو برای خودم گرفتم چون خیلی وقت بود برای خودم گل نگرفته بودم. شما هم برای خودتون گل می گیرین؟

–          مریم هم عاشق گل های تازه بود. برای همین هم من هر وقت به دیدنش می رفتم برایش گل های تازه می خریدم.

بالاخره قفل دهانش باز شد. دستانش به هم گره خورده و چشمانش خیره به گل ها بود.احساس کردم دارد خاطره های کهنه اش را مرور می کند. پرونده اش را مطالعه کرده بودم؛ دوبار خودکشی کرده بود ولی هربار نجاتش داده بودند. می دانستم کارم سخت است. باید مردی را به زندگی امیدوار می کردم که خود را از آن بیرون کشیده بود.

–          از مریم بگین.

چشمانش را از گل گرفت و به من دوخت.

–          نمی خوام راجع به اون حرفی بزنم.

صدایش خشمگین بود. مریم نامزدش بود که به دلیل نا معلومی چند ماه قبل از عروسی شان، نامزدی را به هم زده بود.

کم کم توانستم با او حرف بزنم. هرچند او زیاد حرف نمی زد. نگاه گنگش من را وادار می کرد برای او از خودم چیزهایی را که دوست دارم بگویم و اشتباه بزرگم همین بود؛ من احساسات خودم را با او شریک شدم.

نمی دانم، شاید من هم مقصر نبودم.زندگی من و او عجیب شبیه هم بود. من هم مثل او نامزدم را از دست داده بودم؛ نامزدی که خیلی دوستش داشتم، برای همین به هاتف احساس نزدیکی می کردم.

بعد از چهار ماه که از اولین جلسه هایمان می گذشت، حال روحی هاتف رو به بهبودی می رفت.

–          وای خانم دکتر نمی دونم چطوری باید از شما تشکر کنم! به خدا دیگه پاک نا امید شده بودم.من که غیر از این هاتف بچه ای ندارم.

نمی دانم از چه موقعی متوجه نگاه های سنگین هاتف شدم. متوجه شدم او دچار وابستگی عاطفی شده بنابراین سعی کردم با او محتاط تر رفتار کنم.

رویه ام را عوض کردم ولی هاتف هم رفتارش را با من عوض کرد. هر موقع به دیدنم می آمد، برایم گل می آورد، بی مناسبت برایم هدیه می خرید و بی موقع به تلفنم زنگ می زد.

باید محکم جلو او می ایستادم. بعد از یک سال احساس کردم علاقه اش به من رنگ و بوی دیگری گرفته است، برای همین از مادرش خواستم دکتر دیگری پیدا کند.

–          خواهش می کنم خانم دکتر، تازه هاتف داره مثل گذشته ها می شه. همه ی اینها به خاطر حرف های شماست.

–          باور کنید قطع این همکاری به نفع جفتمونه، من صلاح هاتف رو می خوام.

مادرش دیگر حرفی نزد و قبول کرد او را نزد روان پزشک دیگری ببرد. هاتف متوجه شد و به من زنگ زد. او اصرار کرد که می خواهد با من حرف بزند اما من قبول نکردم.

هاتف همان شب باز خودکشی کرد. مادرش به من اطلاع داد. باید همان موقع خودم را از زندگی آنان جدا می کردم ولی…

وقتی در بیمارستان او را دیدم، دلم لرزید. همین که من را دید، لبانش به خنده باز شد.

–          من دوسِت دارم شیرین، خواهش می کنم ترکم نکن!

آن قدر آرام این حرف را زد که احساس کردم باید بمانم. من و او برخلاف میل خانواده ام نامزد شدیم. هاتف از خانواده مرفهی بود که همه چیز برایش مهیا بود. البته بعد از نامزدی، متوجه رفتارهای عجیبش شدم.

او به همه چیز شک داشت. هر روز، چند بار سرزده به مطب می آمد و وقتی نگاه پرسش گرانه ی من را می دید، دلتنگی اش را بهانه می کرد ولی تنها این نبود؛ اگر بیماران من مرد بودند، حساسیت نشان می داد. به همین دلیل کم کم اختلاف مان شروع شد.

–          من دیگه نمی خوام بری مطب، اصلا نمی خوام زنم سرکار بره.

–          من کارم رو دوست دارم هاتف جان

هاتف بازوانم را گرفت و فشار داد.

شک و تردید به دلش افتاده بود، دیگر به خودش اجازه می داد من را متهم به بی وفایی کند.

–          تو نباید من رو ترک کنی، این کار داره تو رو از من می گیره.

دستانش بر بازوانم فشار می آورد. نگاهش تغییر کرده بود. احساس وحشت کردم.

–          دستم رو ول کن هاتف، داره می شکنه!

هاتف انگار تازه متوجه شده باشد. بازوانم را رها  و از من عذرخواهی کرد. باورم نمی شد این قدر سریع عوض شود.

هرچه قدر می گذشت، بد بینی هایش بدتر می شد.شک و تردید به دلش افتاده بود، دیگر به خودش اجازه می داد من را متهم به بی وفایی کند. دعواهای سختی می کردیم و هربار بعد از دعوا، برایم هدیه گران قیمت می خرید و عذرخواهی می کرد.

به او گفتم دیگر نمی توانم ادامه دهم. همان شب قرص خورد ولی نجاتش دادند. همین که مرا در بیمارستان دید، همان لبخند محبوبش را زد.

–          شیرین من دوسِت دارم. تو نمی تونی من رو ترک کنی.

وحشت به دلم چنگ زد. در چاهی افتاده بودم که نمی توانستم از آن بیرون بیایم.

–          تو نباید با اون نامزد می شدی. باورم نمی شه یکی از بهترین شاگردانم دچار اختلال احساسی با مریضش بشه. تو باید متوجه می شدی نامزد قبلیش به خاطر شک هاتف ترکش کرد. تو به جای درمان مریضی و ریشه یابی، احساساتت رو دخالت دادی؟! شیرین، تو باید از اون جدا بشی. من خودم برای درمانش اقدام می کنم.

استادم کمکم کرد تا بتوانم احساساتم را کنترل کنم و از هاتف جدا شوم. هاتف باز خودکشی کرد و این بار به خاطر مصرف قرص های زیاد به کما رفت.

همه من را مقصر می دانستند. مادرش من را نفرین می کرد.بعد از چند ماه به هوش آمد. فقط خدا می داند چه زجری کشیدم. به دیدارش رفتم و برایش توضیح دادم که به درمانش جدی فکر کند. خیلی گریه کرد ولی من تصمیم خودم را گرفته بودم؛ من باید خودم را از زندگی او بیرون می کشیدم. این تنها راه حل بود. من اشتباه کردم و تاوان سنگینی دادم.

از ته قلبم می خواهم هاتف خوشبخت شود. برایش دعا کنید برای من هم دعا کنید که بعد از این دیگر تصمیم اشتباهی نگیرم.

اختصاصی بهترین خبر – ترنم


نوشتن دیدگاه

لطفا جهت تسهیل ارتباط خود با ما، در هنگام ارسال پیام این نکات را در نظر داشته باشید:
1.ارسال پیام های توهین آمیز به هر شکل و با هر ادبیاتی با اخلاق و منش اسلامی ،ایرانی ما در تناقض است لذا از ارسال اینگونه پیام ها جدا خودداری فرمایید.
2.از تایپ جملات فارسی با حروف انگلیسی خودداری کنید.
3.از ارسال پیام های تکراری که دیگر مخاطبان آن را ارسال کرده اند خودداری کنید.
4.تمامی دیدگاه های منتشر شده در بهترین خبر مورد تایید سایت بهترین خبر نبوده و فقط نظر شخصی کاربران می باشد.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

* Copy This Password *

* Type Or Paste Password Here *

جای عدد خالی را پر کنید * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.


IP Blocking Protection is enabled by IP Address Blocker from LionScripts.com.